Back شما اینجا هستید: صفحه اصلی یادداشت چوپان دروغگو یا کلاغ خبرچین؟!

روایت یک خبرنگار از حکایتی تلخ
چوپان دروغگو یا کلاغ خبرچین؟!

b_150_150_16777215_00_images_pinokio123.jpgاشتباه نگیرید؛ من نه چوپان دروغ گو و نه یک کلاغ خبرچینم، من کمی تا قسمتی خبرنگارم.

بس که حرف و حدیث و کلمه و جمله از هم سبقت می گیرند تا روی کاغذ بنشینند نمی دانم از کجا شروع کنم و به کجا برسم، شاید هم خیلی حرف ها فراموش شود، اما از همین ابتدا بگویم که خبرنگار گوری ندارد که کفنی داشته باشد و اگر هم حرفی می زند حرف دلی است که نگه داشتنش کمی سخت است و گفتم که گفته باشم کاغذ را خط کشی کردم تا کلمات به این سو و آن سو، به بالا و پایین نلغزد و دلی از ناراحتی نلرزد و نگارنده از عواقب پس از آن نترسد.

خبرنگار در طول سال ناچار است زبانش را پلمپ کند و کاغذی روی آن بچسباند که تا اطلاع ثانوی تعطیل است اما اگر در تقویم ما روزی به نام روز خبرنگار ثبت شده و تنها 24 ساعت وقت دارد تا از خودش بگوید و دغدغه هایی که در ذهن دارد، انتظار فک پلمپ دارد تا کمی درددل کند.

هفته ای یکبار بالا و پایین می رویم و زمین و زمان را بهم می دوزیم که خبرنگاریم، امنیت شغلی نداریم، بیمه نداریم، حقوق کافی نداریم و دردهایی از این قبیل که شاید دردی مشترک با برخی دیگر از اقشار جامعه باشد اما چون حق و حقوق خبرنگاران هم به نوعی تحریم شده و عشق، ترس، اضطراب، سختی و دوندگی یک سوی میز نشسته و از قضا خبرنگار هم همان طرف میز قرار گرفته، خودش باید با خودش توافق کند و از پس سختی ها و مشکلات به هر زحمتی که شده برآید و اگر هم نخواست و نتوانست، عطای میز مذکور را به لقایش ببخشد؛ همین ها هم دلایلی است که می گذریم از روایت سختی های کار خبرنگار که کش می آید و در مسیر رها می شود و از طریق قانون جاذبه دوباره به سمت خودش برمی گردد.

گاهی خوراک ذهن و دغدغه خبرنگار، پول و بیمه و امنیت شغلی نیست و بی محبتی، توهین، تحقیر، ابر و باد و مه و خورشید و فلک ذهنش را آزار می دهد تا جایی که یا خبر را ببوسد و کنار بگذارد یا به عروسکی خیمه شب بازی تبدیل شود تا نانی به کف آرد و شاید به غفلت بخورد.

می دود، می جنگد، از در به بیرون پرتاب می شود و از پنجره داخل می شود تا بلکه سوالاتش پاسخی داشته باشد و یا درد دردمندی را به طبیبی برساند و شاید بتواند کمکی برای درمان همان دردها باشد اما محکوم می شود به دروغگویی و تبدیل می شود به یک عنصر نا امید کننده.

وقتی از خیابان رد می شدم و می دیدم که یک خبرنگار دنبال کسی می دود تا یک سوال بپرسد و از قضا همه از جواب دادن طفره می روند، دلیلش را نمی دانستم شاید مردم از چشم های دوربین خجالت می کشیدند و میکروفون خیلی ترسناک بود اما امروز فهمیدم که خجالتی بودن بخشی از ماجرا است و بی اعتمادی بخش دیگر.

زیاد شنیده ام که مردم می گویند: ما که می دانیم پخش نمی شود، می دانیم که منعکس نمی شود پس چرا خیالی خام داشته باشیم که حرفمان به جایی نمی رسد و یا داغ دل سانسور می شود و تنها "ب" بسم الله می ماند از حرف ها.

این درست برعکس حرف هایی است که از برخی ها می شنویم، همانهایی که تعریف و تمجید می کنند و یک لحظه در قهقهرای غرق شدن در تمجیدها کلمه ای می گویند که...؛ پشیمان می شوند و تذکر می دهند: فلانی(خبرنگار) این قسمت از حرف ها را فاکتور بگیر و هزاران بهانه و توجیه که در نهایت تو هم ناچار می شوی خودت را توجیه کنی و البته چاره ای هم نداری.

برخی هم چشم بسته غیب می گویند و وقتی به گوش مردم رسید پشیمان می شوند و تکذیب می کنند و تخریب.

امان از روزی که پشیمانی آنها دامان رسانه را می گیرد و همان برخی ها می گویند: من چنین حرفی را نزدم و دروغ است و مهر بی اعتمادی به رسانه در ذهن مخاطب حک می شود.

جالب این است که همین‌ها هستند که وقتی در سخنرانی ها سخنانشان گل می کند بارها تأکید دارند که باید از خبرنگاران حمایت شود و رسانه پل ارتباطی بین مردم و رسانه است و باید آزادی بیان داشته باشد و...؛ این ها حکایت حمایتی است که بوی تخریب دارد و پلی که شکسته است.

برخی به اینکه خبرنگار را یک وسیله بدانند و حرف های دلخواه را همچون پتکی بر سرش بکوبند عادت دارند و اگر برداشت و تحلیل و یا بیان واقعیتی مطرح شد خبرنگار را غرض ورز، فریبکار و منفعت طلب می‌دانند و با همین حرف و حدیث ها غولی از خبرنگار در ذهن مردم می سازند که نمی توان به او اعتماد کرد.

همین جاست که خط فاصله بین شعار و عمل مشخص می شود و کسانی که دم از حمایت می زنند اهانت را چاشنی کار می کنند و خبرنگار قربانی ماجرا می شود؛ البته این را نیز نباید نادیده گرفت که موج ملایم غرض ورزی در ذهن برخی افراد به ظاهر خبرنگار موج می زند و نقش آفرینی آنها در تغییر اذهان و افکار نسبت به وظیفه و یا شغل خبرنگار صد البته تأثیرگذار است.

داستان ادامه دارد و مردم همچنان خبرنگار را یک دروغگو می دانند و اعتمادی هم به او ندارند، گاهی خسته می شوند از تأیید یکی و تکذیب دیگری، از خبرهایی که هر روز رنگ عوض می کنند و همین خبرها حبابی می سازد که مردم در آن سرگردانند.

خبرنگار دیگر پل نیست و به جوی آبی تبدیل شده که وقتی به دو راهی می رسد، اگر سدی سر راه او بسازند مسیر خود را از راهی دیگر پیش می گیرد و یک طرفه به راه خود ادامه می دهد، گاهی آرام می رود و گاهی هم با طوفانی که به راه می افتد کمی اوج می گیرد و دوباره خاموش می شود.

خبرنگار چوپان دروغگویی نیست که در ذهن برخی مردم نقش بسته، که بارها وعده ها و خبرهای بی پایه و اساس و دروغ به گوش مردم برساند و همین هم بهانه ای شود کسی به حرفهایش اعتمادی داشته باشد.

خبرنگار کلاغ خبرچینی نیست که می دود برای شایعه پراکنی تا نانی به جیب بزند و عده ای را به عرش برساند و عده ای دیگر را به فرش.

هر روز کفش هایش را جفت می کند و بی توجه به مسائل،حواشی، فرازها و فرودها و اما با عشق به کنکاش خود ادامه می دهد.

حرف بسیار است اما خبرنگار، خبرنگار است.

یادداشت: فرشته اکبری

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن